دیروز با مصطفی قرار گذاشتم تا حفمو بزنم و میخواستم یه تاییدی از رابطه بگیرم. همه چی خیلی خوب بود، حرف زدیم، دلم شکست بعدش اروم شدم. در کل اخرش خوب بود و تصمیم گرفتم تا اونموقعی که معلوم نیست چی میشه باهاش بمونم. داشتم با بودنش لذت میبردم، داشتیم خوش میگذروندیم...
یهو از آسمون یه بلایی سرم اومد که نمیدونم از کجا پیداش شد!! پیمان، اون پسری که پیشش کلاس طراحی میرفتم، کسی که ازش پول طلب داشتم، بعد از اینهمه مدت یهو عکس کاراشو فرستاد! آخه چرا. این چه بلایی بود که خدا سرم آورد! طراحی ها هم همه خانمای لخت بودن! شوکه بودم، اونقد مات و مبهوت بودم که وقتی مصطفی قیافمو دید گفت کیه؟ من با تعجب گفتم پیمان!
حتی نتونستم دوغ بگم! اونم سریع گوشیو گرفت، نمیخواستم ببینه، نمیخواستم چیزی بفهمه. من کاری نکرده بودم، باهاش در رابطه نبودم، اما دوباره حوصله حرف زدن نداشتم، توضح دادن، اونم یبار، دوبار باور میکنه نه هربار!
فقط فروریختم. با بی ابرویی رابطه تموم شد. مصطفی بدجور تنش میلرزید، رنگش زرد شد و لباش کبود، ترسیدم یوقت سکته نکنه.. خیلی ترسیدم. حسابی داد و بیداد کرد و به اون مرتیکه فحش داد...
نمیتونستم تو چشاش نگاه کنم. مسیر تا خونه رو گریه میکردم. اونم به چند دلیل، یکی بدشانسی من، یکی بی ابرو شدن من و اخریش بخاطر از دست دادنش.. تا وقتی بود فکر نمیکردم اینقد دوسش داشتم. با تمام عیبها و خوبیهاش.
تو این چند روز اخیر اونقد از این اتفاقا افتاد که الان مصطفی فکر میکنه من با همه پسرا رابطه دارم. من بهش حق میدم، یبار دوبار، نه هربار... گفتم هر تصمیمی که تو بگیری، اونم گفت دیگه نمیکشم...
قبلا هیچکس سال به سال حال منو نمیپرسید، شانس کج منه. اخه خدای بس نیس!؟
خدایا بس کن
تمومش کن
بسه نمیکشم بخدا
برچسب:
نویسنده: سارا افشاری