خرید بک لینک
به هر چی که دارم و ندارم راضیم. یه حس خوبی دارم. اینکه میتونم به خواسته هام برسم ارامشم میده

قبلا از یسری خبرها دلم بدجور میگرفت و تا چند روز غصه دار میشدم با اینکه خبر خوبی بوده. اما دارم میبینم و درک میکنم که این مدت هم همون خبرها رو دیدم و شنیدم اما دیگه اون حالو ندارم و از زندگیم راضیم. مثلا خبر شنیدن نامزدی فلان دوستم، بارداری و زایمان فلان همکلاسی! مراسم عروسی و یا رسیدن دو عاشق بعد از چند سال. قبلا با این خبرا بدجور دگرگون میشدم و حالم خیلی بد میشد، بغض میکردم . اما الان خوشحال میشم براشون و اصن ذره ای از اون حال رو ندارم

خوشحالم که بلخره تونستم حداقل مقطع کوچیکی از زندگیم رو در رضایت بگذرونم

این مدتم داداش کوچیکه تازه داغ شکست عشقیش رو داره میچشه. اونم بعد از یکی دوماه.. چند شبیه همش با هم حرف میزنیم و میگه میدونم تو درکم میکنه چون تو خودت چشیدی. بهش گفتم اگر میخوای بهش برگردی و دوسش داری اینکارو بکن اما با عقل، اینو بدون که خیلی تفاوت داریم. مامانم بشدت مخالفه و میگه من نمیذارم حالا ببین. البته در این مورد هم با مامانم دعوام شد، گفت من مادرتونم، میفهمم تجربه دارم. درسته شما هم بزرگ شدین ولی هنوز خیلی چیزا رو نمیدونین. حرصم گرفت و عصبی شدم و گفتم : مامان جان اتفاقا اینی که هیچی نمیفهمه شما و بابا و خواهربرادر بزرگمید که هیچی نمیفهمید. حداقل در این مورد برا من یکی ادعا نیاید که نمیفهمید. محمد اگر اون دخترو واقعا بخواد من پشتشم و نمیذارم شما و بقیه جلوشو بگیرید. حقی ندارید. شماها حق ندارید بلایی که سر من و حامد اوردید سر محمد بیارید. هیچکدومتون هیچی نمیفهمید الکی ادعا نیاید.... خلاصه دعوا کردم باهاش. بدجور بهم برخورد. به مامانم گفتم هیچ فکر کردی چرا تا الان نتونستم ازدواج کنم؟! هیچ فکر کردی چرا هیچکس به چشمم نمیاد حتی ساعد، حتی ساعد که از زیبایی هیچی کم نداشت و وقتی دیدمش زبونم بند اومد از زیباییش، از کمالاتش، از تحصیلاش، از داراییش. هیچی کم نداشت اما چیز مهمی رو کم داشت، قلبم مال اون نبود. مامان تاحالا فکر کردی چرا من فقط شاید چند جلسه از یه نفر خوشم میاد و بعدش از چشمم بدجور میفته!؟

ولی درک نکرد، نفهمید. اخرش گفتم من هرتصمیمی که محمد بگیره همونو قبول دارم و هیچکس حق نداره باهاش مخالفت کنه. دله، کیسه زباله که نیس مچالش کنی با خاطره ها و خوبی و بدیش بندازی دور و دوباره از اول. این دیکتاتوریتون رو جمع کنید دیگه. حق ندارید برای کسی تصمیم بگیرید که شب پیش کی بخوابه، تنشو به کی بده، عشقو عمرشو ذهن و زندگیشو به کی بده. شما اگر بلد بودید خواهر برادر بزرگم اونجوری ازدواج نمیکردن. به شما ربطی نداره...

خدای من یاداوریش هم عصبیم میکنه

من با محمدم هر تصمیمی که بگیره. هیچوقت نمیذارم کسی چیزی رو که من چشیدم بچشه. هرگز

برچسب: رضایت, نویسنده: سارا افشاری تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 1:55

صفحه بندی