خرید بک لینک
خیلی وقته ننوشتم و اونقدر اتفاقات فشرده شده که نمیدونم حتی چی بنویسم

در واقع دعواهای من و مصطفی هر روزه شده. و به شدت بیشتر. بعدش خودش کلی معذرت خواهی میکنه

از یکشنبه دعوا داشتیم تا دوشنبه ظهر. من دیگه جوابش ندادم. پیامشو میخوندم و جواب نمیدادم. اخرسر گفتم هرچی تو بگی، باشه. این بیشتر حرصشو دراورد و بیشتر به کارش فکر کرد و دید که واقعا اشتباه از اونه و از دوشنبه شب تا صبح امروز داشت معذرت خواهی میکرد

زندگیم میگذره با کلی اتفاقات و آموزه های جدید. مشاوره رفتم و کتاب خوندم و الانم تو گروهشونم و تجربه های دیگران رو میخونم که چقدر آدمهای مشابه من اونجا هست که مشکلشون برطرف شده و الان ارومن

منم خوب میشم و اروم میشم.

دوستم بهم پیشنهاد آشپزی کردن و فروختن داده منم با کمال میل قبول کردم و کلی فینگر فود میزنم و میذاریم تو پیج اینستا. تو دیوار هم تبلیغ زدم. دوست داشتین بیاین و پیجمونو ببینید. @narmella_cheff
بعد از این اتفاقات و دعواها عشق و ابراز علاقه مصطفی خیلی بیشتر شده. نمیدونم!

واقعا نمیدونم که چقدر میتونم روش سرمایه گذاری کنم. من نه دختر 25 سالم که وقت انتظار داشته باشم و نه اینکه ازش خوشم نیاد که راحت ازش دل بکنم

نمیدونم واقعا. ولی بقول یکی از دوستام، بیخیال باش و در لحظه زندگی کن، یا این میشه یا یکی دیگه. نه دل ببند و نه خودتو دربست دراختیار کسی بذار، اجازه بده بقیه هم ورود کنن. یکیشون رو انتخاب کن.

نمیتونم در آن واحد از دو یا سه نفر خوشم بیاد. ولی من نباید از کسی خوشم بیاد و دل ببندم تا راحت انتخاب کنم

توکل به خدا و من در لحظه زندگی میکنم

این علاقه مصطفی منو پایبندتر میکنه. قراره بعد از امتحاناتش بره سرکار. ببینیم تا چی میشه.

خدا بزرگه. من تا تغییر نکنم مصطفی هم تغییر نمیکنه. باید این مسوولیت رو بهش بدم، مسلما یه تغییری میکنه. اما بازم موردی برای سرمایه گذاری نیس. ادمای اماده بیشتری وجود داره

ویترای من رو زمین مونده و هنوز نتونستم بفروشم. اخرین تابلوم رو تموم کردم و فکر نمیکردم بتونم به این زیبایی بشه. باید بقیه ساعتهای ویترایم رو شروع کنم.. راستی، اینم پیج کارهای ویترای @sin.art.team

و مورد دیگه اینکه، کلی پارچه خریدیم و از مادرجان تقاضا کردم بهم خیاطی یاد بده و بتونم یواش یواش واسه خودم خیاطی کنم. بعد از سه سال اسباب کشی به این خونه بلخره اتاقم رو سرو سامون دادم و همه وسایلم رو مرتب کردم و جا شد. چون وقتی اومدیم این خونه من تهران شاغل شدم و تایمی برای سروسامون دادن به وسایلم نداشتم. با وسایلم حال میکنم

کار دیگم اینه که تو خونه هم توت فرنگی کاشتم هم گوجه گیلاسی، کلی با عشق آب میدم و امید دارم زودتر سبز بشه و سر از خاک در بیارن. خاله جان برای تولدم گلدون خیلی خوشکل گرفت که سه نوع کاکتوس داره، اونقد عاشقشم که نگو. آخه اولین گلیه که من تو عمرم کادو گرفتم. با عشق آب میدم و کلی هم رشد کرده و باید گلدونشو عوض کنم.

حدود یکماه پیش یه خاستگار اومد که اونم یه سبد گل بسیار زیبا خریده بود. یه سبد گل قلب با کلی گل سرخ و لابلاش هم گل مریم داشت. البته خاستگار بخاطر تفاوت اعتقادی و مذهبی فوق العاده بالا رد شد

و اینم تیتر اتفاقات و حرفام.

انشالله خبرای خوب بنویسم

ذوق خاصی برای عروسی دخترخاله دارم، با کلی استرس و ناراحتی. اونم بخاطر وجود مصطفاس که تا اونموقع چی میشه. اما بقول دوستم، جهنم و درک! در لحظه زندگی کن

فعلا

خدایا به امید تو

برچسب: نویسنده: سارا افشاری تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 14:17

صفحه بندی