مدت بیکاری هیچ پیشنهادی نشد اما دوباره وقتی جایی مشغول شدم از همه شرکتها دوباره پروژه بهم خورد. شرکت قبلی هنوز یسری از کارها نصفه مونده و قول دادم تمومش کنم که کار زیادی هم نداره و کلا شاید یه بعدازظهر وقتمو بگیره اما از اینکه کار اون مردک رو انجام بدم بیزارم. اما از طرفی هم دوست ندارم کارم نصفه باشه.
از شرکت تلاش این مدت همش زنگ میزنن و سفارش میدن و منم بین کارهام یجوری ردش میکنم و خداروشکر سخت نمیگیرن وگرنه آسفالت میشدم.
از اینور پروژه طراحی شهرها هرروز بیشتر میشه و فرصتمون کمتر و تا جمعه باید 100 تا طرح بدم اما من همش سرکارم.
از طرفی هم هرروز باید یکساعت ساز تمرین کنم.
این دوهفته فشردگی که تموم شه با فراغ بال ساز میزنم
همیشه همینه، همیشه یهو شومصدتا کار باهم میریزه سرم
الانم برم یواش یواش شروع کنم استان گیلان با 100 تا طرح متفاوت. یاداوریش هم گریمو درمیاره و گردن درد میده.خخخ
از شرکت جدید بشدت راضیم اما با قوانینش اصلا نمیتونم کنار بیام. اونقد مدرک و رضایتنامه و ضمانت نامه گرفتن که بابا عصبی شد و گفت مگه داری CIA کار میکنی. راستش خودمم ناراحت شدم و در قبال اینهمه مدرک نه فیشی نه قراردادی نه هیچی ندادن. هر روزم بهشون میگم اما انگار نه انگار
اینهمه فشردگی خیلی حالمو بد کرده بود. یادمه مصطفی وقتی مامانش رفت عمل پیام داد بهم که حالش بده و نگران و دلش میخواد من باشم. منم به حرفاش و دلنگرانیش گوش دادم و ارومش میکردم. الانم من نیاز دارم یکی باشه. بهش پیام دادم و ازش خواستم این روزا کنارم باشه. با کمال میل قبول کرد.
خدایا تو حکمتت موندم
البته توی توان و قدرت خودمم همینطور
خیلی دوست دارم مرگم با شب خوابیدن و صبح بلند نشدن باشه. حداقل بعد از این همه کشمکش زندگیم، مرگم راحت باشه...
خدایا شکرت
نمیدونم چرا اینقد به مرگ فکر میکنم. میخوام دوستش داشته باشم...