دلم میخواد دکورشو کلا عوض کنم.
مرگ بگیره منو که اینجوری شدم
من و مصطفی نتونستیم کات کنیم و دوتامو به غلط کردن افتادیم. امروز همدیگرو دیدیم و به صورت پیک نیکی رفتیم بیرون. تا صبح دلشوره داشتم و هی میخواستم کنسل کنم. اما رفتم و دیدمش و وسایلشم دادم. احتمالا اخرین قرارمون بود. دو تا از لوازم ارایشم گم شد و بشدت عصبی و ناراحتم. چون هم نو بودن و هم اینکه گرون خریدمشون.
ساعت 4 و نیم بود اومدم خونه و خیلی خوابم میومد. خوابیدم و همش خوابای اشفته، همش ترس، عرق سرد، از چشام اونقد اشک اومد که متکا خیس شده بود. خیلی بد بود. بیدار شدم مامان گفت بریم بیرون. از اونجایی که منم خیلی ترسو شدم و از سایه خودمم میترسم قبول کردم که خونه تنها نمونم. رفتیم بیرون و با مامان تو پارچه فروشی بودیم که خیلی طول کشید و بابا مثل همیشه عصبانی شد و داد و بیداد اخرشم اومدیم خونه. بغضمو بزور نگهداشتم و بعد از شام وقتی اومدم تو اتاق گریم گرفت.
نگرانی کل خانواده برای من، منو ناراحت میکنه. اینکه همه فهمیدن من خیلی ناراحتم، منو اذیت میکنه.
دیشب داداش اومد خونمون و به مامانم میگفت یه پسره هست اله بله، میشه معرفی کنم؟عیبی نداره؟ بد نیس؟چطوری اینکارو کنم؟ اخه خیلی نگران سحرم! ... همه نگران منن. ولی هیچکس حال منو نمیدونه
همه میبینن که یهو من تو جمع نشستم و اشکم میاد، اما بازم نمیدونن من چمه. بقول مامانم بعد از حامد دیگه اون سحر همیشگی نشدی! دیگه اون شور و هیجان و دوست داشتنی بودن رو نداری. این مدتم که خیلی بدتر شدی... البته نمیدونه بعد از مصطفاس ولی منظورش همین مدته
خواهرجان هم به همه دوستاش سپرده پسر خوب. داداش کوچیکه هم تو محل کارش دنبال دکتر خوب میگرده برای ازدواج من
خلاصه همه مشغولن. اما کسی درد اصلی منو نفهمیده...
کاش یه شب باشه که اخرین شب باشه...
برچسب:
نویسنده: سارا افشاری