نه حسش نیس، دوباره سرمو کوبیدم به متکا و سعی کردم بخوابم. اما خوابم نبرد، هی اینور و اونور، اخرشم با صدای مامان و بابا رفتم سر صبحانه
دلم میخواست خودمو با کارای خونه مشغول کنم و به چیزی فکر نکنم، مخصوصا که شب قبلش زیر دوش حسابی گریه کرده بودم، دیگه بس بود، نباید سهم زیادی از زندگیم رو داشته باشه. جارو و گردگیری و تمیزی کردن و طی کشیدن زمین و دو طبقه خونه رو تمیز کردن وقتمو تا ظهر گرفت. با پدرجان هم رفتیم بانک و تمامی پس اندازم به اضافه کمی پول از بابا، تونستم یه حساب یکساله باز کنم. همه اینکارا وقتمو تا ساعت 3 گرفت. وقتی رسیدم خونه خواهرجان و سروش قشنگم خونمون بودن و حسابی مشغول شدم باهاشون
یه چرت بعدازظهری زدیم و به پیشنهاد خواهری و درخواست من، دوتایی رفتیم رنگ مو خریدیم و اومدیم خونه وتا 10 شب مشغول رنگ موی من شدیم و یه کن فیکن اساسی انجام شد و موی من از زیتونی روشن به قرمز شرابی تغییر کرد
دلم تغییر حسابی میخواست. بعد از رنگ هم موی همیشه فر و خوش حالتش رو سشوار کردم و دیدم به به چقد موی من بلند شده..
حس خوبی بود که تغییر کردم، خودمو تو ایینه میدیدم واز این تغییر خیلی زیاد راضی بودم.
امروزم اومدم سرکار تا حال و هوام عوض بشه
از خوابهایی که میبینم بشدت راضیم و خوشحال. دقیقا نشون از همون تغییری میده که من میخوام
توکل میکنم به خدا
برچسب:
نویسنده: سارا افشاری