خرید بک لینک
نمیدونم که واقعا دوسش دارم یا وابستشم...

بنظرم وقتی ادم کسی رو دوست داره، اشتباهات و اختلافاتش باید باعث ناراحتی بشه. شک کردم به دوست داشتنم. الان که مصطفی هست ارومم. نگران نیستم. مثل یه مسکن موقت

درسته قبلا بخاطر خیی چیزا همش دعوا میکردیم و میخواستیم خوب بشیم برای با هم بودن. اما اان دیگه فکر میکنم برام مهم نیستش. سیگار بکشه، بخابه نخوابه، بخوره نخوره، مریض باشه نباشه...

بقول دخترخاله نباید همش باشم. همون باعث میشه سرد بشه. الان واقعا نمیدونم مناسبم هست یانه. همش تنبلی، کار نداره و دنبالشم نمیفته. درسش که تا الان نصفه مونده بوده. همه کاراش همیشه نصفه مونده بوده

خره

دلم ادم درست میخواد. جالبه که هیچکس از جاییکه هست راضی نیس. من از جای خودم و دخترخاله از جای خودش. اون میخواد جای من باشه و منم جای اون، با دنیایی از مشکلات. بنظر من من ساخته شدم تا این مشکلات رو تحمل کنم، برعکس اون و مطمئنا نه میتونم مشکل اونو تحمل کنم و نه اون میتونه مشکل منو تحمل کنه. نباید ناشکری کنیم. بنظرم ادم برای داشته هاش باید اونقد بجنگه و سختی بکشه که براش شیرین و جذاب بشه و نه مثل الان من ، داشته هام برام مهم نباشه ونبینم و نخوامشون

از خدا ارامش برای هممون میخوام

برچسب: نویسنده: سارا افشاری تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 17:33

صفحه بندی