تو پیاده رو راه میرفتم، از کنار ساختمونی که داشتن میساختن و داربستش تو پیاده رو بود و من از زیرش رد شدم. یلحظه مکث کردم و بالا رو دیدم خیلی اروم بقیه مسیر رو رفتم و همینطور بالا رو نگاه میکردم...
اگر یچیزی از بالا بخوره تو سرم و بمیرم... چه جوری به خانوادم خبر بدن! اخه گوشیم رمز داره! وسایلمو میدزدن و خانوادم از من خبر ندارن. هیچکس خبردار نمیشه. خانوادم نگران همه جا دنبالم میگردن جز پزشک قانونی. شاید چند روز بگذره، وای حال مامانمو بگو... بعد از چند روز پیدام میکنن و واویلا میشه.. بعدم زیر خاک و یاعلی..همه چی تموم شد
برای من که همون لحظه زیر داربست تموم شده. اما برای مامانم و خواهرم تازه شروع شده. وقتی اینا از ذهنم گذشت اشکم بخاطر مامانم و خواهرم اومد. دلم نیومد بمیرم، فقط بخاطر اونا...
برچسب:
نویسنده: سارا افشاری