خرید بک لینک
خیلی بی حوصلم. مدتهاس صبحا بیشتر از ساعت 7 و نیم نمیتونم بخوابم. همش این دنده اون دنده میشم و اخر سر هم با بی حوصلگی و بی برنامگی بلند میشم از جام. روزای مسخره ای دارم و ازشون متنفرم. واقعا وجود یه نفر، چقد به ادم انگیزه میده. مصطفی اونقد وجودش بهم انگیزه داده بود که انرژی مضاعف داشتم و میتونستم هر کاری بکنم. یه همچین ادمی رو میخوام

قرار بود امروز با خواهری بریم سینما، اما اونقد همه چی پیچیده شد که نرفتیم.البته بهتر چون اصلا حوصله نداشتم. واقعا حوصله هیچی ندارم. حتی حرف زدن. همش خوابم میاد، خواب تنها چاره گذروندن این روزاس. نمیدونم چی میتونه حالمو بهتر کنه

اتاقم از شلوغی غوغا شده. ویترای من نصفه مونده، اموزش افتر افکتم ناقص ول شد.

امروز قسط بیمه عمر بود از مادر جان پولشو گرفتم. یک ماه پیش یه میلیون به داداش قرض دادم، اقا یادش نبوده، منم رو اون حساب کرده بودم برای قسطم. صبح باشگاه بودم، اونجا انگار کنار من همش مصطفاس. کسی که منو تشویق کرد برم باشگاه اون بود. هر دستگاهی رو که میبینم یاد اون میفتم که اونم با همینا کار میکنه. خلاصه که باشگاه هم خوبه هم بد.

کار نکردن و نشستن تو خونه و پول از مامان و بابا گرفتن برام عذاب اوره اما باید یادبگیرم. اینکه بقیه از ریز خرج من خبردار میشن و میفهمن با پولام چیکار میکنم اذیتم میکنه. ولی نباید برام مهم باشه

باید عوض بشم. خوب بشم باید تغییر کنم

حالم اصن خوب نیس. از شرایطم اصلا راضی نیستم

تو فکر نمایشگاه ویترای بودم اما انگیزه میخوام.

روزا مزخرف میگذره و من روی مرز سی سالگی اوج بدترین تحولات زندگی یه زن

چند روزه یاد حامدم و با مصطفی مقایسش میکنم. یاد خواستگارا میکنم و با هم مقایسشون میکنم و به این فکر میکنم چرا رد شدن! چند روزیه که از سن 21 سالگیم رو هی مرور میکنم و هیچی دستگیرم نمیشه و فقط حسرت روزای از دست رفتم رو میخورم که الکی صرف درس خوندن و کار شد. شاید به ظاهر تفریح داشتم اما واقعا به ظاهر بود

دیشب با منا صحبت میکردم، اون حالش بدتر از منه، سمیه بهتر شده و بعد از بهم خوردن نامزدیش تازه اوضاعش خوب شده.

لعنت به این دنیا که...

بیخیال. خوابم میاد برم ببینم میتونم بخوابم و این ساعتای درداور رو یجوری رد کنم

برچسب: نویسنده: سارا افشاری تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 17:33

صفحه بندی