بعد از دوهفته بزور قبول کردم. نمیتونستم باهاش صحبت کنم. همش بغض داشتم و یه عذاب وجدان. همش یاد مصطفی میفتادم و از خودم بدم میومد. نمیتونستم باهاش ارتباط بقرار کنم
البته بماند که پسره دروغ گفته بود و برای خوشگذرونی و وقت گذرونی میخواست رابطه داشته اشه. منم اصن خوشم نیومد. از بعضی حرفاش خجالت میکشیدم. یاد مصطفی افتادم که میگفت همین حجب و حیای توه که من خیلی خوشم میاد و عاشقتم. وقتی اسممو گفت یاد مصطفی افتادم که در اوج ابرازش به من میگفت خر. اون خر قشنگترین خر بود
باتک تک جملاتش یاد مصطفی میفتادم و همش بض داشتم.
نه نمیتونم با کسی در رابطه باشم
اینم کات کردم
حالم بده. مصطفی رو میخوام
برچسب:
نویسنده: سارا افشاری